
تو ميعادي و من قربان رويتگرفتار وجيه و خلق و خويت شهيدم ميكني با يك تبسمچه زيبا جان دهم در روبرويت چنان پيمانه ي مستانه داريهمي نوشم مي از ناز سبويت از اين كرب و بلا هيهات و هيهاتبه مُثله كردن جان از گلويت چه زيبا خوانده اي قرآن به نيزهقرائت ميكنم از زلف و مويت دمي با خواهرت نجوي كن اي يارشده زينب حريص ِ گفتگويت به صحراي عطش جاني سپرديفرات اما عطش دارد به جويت تنم مي سوزد از اندوه بيدلبده اذني شوم ساكن به كويَت ...
ادامه مطلب