صبح آمده تا چشم تو پر بار كند
تا از پرده بيافتد، به تو اقرار كند
آن يورش نور آمده از پلك سحرگاه
تا در كُنه ِ لبت نوش به انوار كند
صد نور و درود و صد سلام آورده
كَز پهنه ي چشمان تو ديدار كند
از پنجره ي چشم تو بگشود غزل را
حكم آمده تا خويش گرفتار كند
اندام تو بر هندسه ي تخت روان شد
عقل آمده ،آن چيست كه انكار كند
هر بوسه پس ِخواب چشيدن دارد
بايد كه تو را بوسه به اجبار كند
در دامن اين كفر مسلمان نتوان شد
شايد كه تو را كافر ِ ديندار كند
بيدل شده در زلف غزل ميرقصد
بايد ، به تو و زلف تو افطار كند
برچسب: غزل زلف بر باد مده,غزل زلف آشفته,غزل زلف پریشان,زلف در غزل حافظ,
نویسنده: پرهام پاکدل