در من غزلي بعد ِتو حاجت به دعا كرد
اين باغ خزان ديده شكايت به خدا كرد
آن شب به من از پنجره اي باز لب آورد
پيش همگان بر لب و عهد خود وفا كرد
ديدم كه خبر دارد از اين پيكره ي درد
آغوش خود آورد مرا رنگ و ريا كرد
سرگرم غزل خواني از آن پيكره بودم
هي دور شد و دور شد و فكر جفا كرد
چون برگ خزان ديده كه از شاخه بيافتد
اندام ِ غم انگيز ِ مرا از چه رها كرد
در كوچه ي حسرت خبر از مرگ نداري
روحي كه تني چند فقط ذكر خدا كرد
خرسندم از اين عشق كه در دايره افتاد
پرگار جهان نام ِ مرا خواند و صدا كرد
از سرمه ي چشم تو چنان حافظ شيراز
بيدل غزلي ناي زد و فكر ِ نوا كرد
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل