ای آنکه خبر می شنوی از دل زارم
بی روی تو هرگز نشود دگر قرارم
در معبد چشمان تو عمری به دخیلم
نذری بکنم تا نکند روی گذارم
ناموس نگاهت همه شب جام و شرابم
مستی بزنم در نفس ماه نگارم
رفتی و دلم مانده به زاری و غریبی
باز آ که نسیم تن تو کشت بهارم
هر شب به تفعل بزنم قرعه بیدل
در فال تو هر شب برسد وقت قرارم
از ناز گنه این همه توبه بشکستم
از توبه شکستن ز تو من رفته هزارم
هر شامگه و صبحگهان خسته به راهم
دیریست که روی تو شده شام و نهارم
وقت است که غریبی به سر آید ز وصالت
وقت است که توبه کنم از بخت خمارم
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل